چه خوبه
اینجا هست...
اینجا هر چی توی دلم باشه میتونم بنویسم...
نمیدونم چم شده...
دلم خیلی گرفته...
کاش مامان بابام امشب برن بیرون. ..
بتونم بلند بلند گریه کنم...
اشکام داره دونه دونه میاد...
از دوازده شب تا چهار صبح با دوست عزیز تلفنی حرف زدم...
خواست قانعم کنه ولی نمیتونم واقعا نمیتونم...
دیشب آقای ف اومدن با هم حرف زدیم...
حس میکنم مهرش به دلم نشست ولی عقلم میگه ن مناسب تو نیست...
میدونم عقلم درست میگه...
دیگه به دلسردی رسیدم...
چرا اینطوریه آخه...
دیگه خواستگار قبول نمیکنم انگار نیمه گمشده ندارم ...
دیشب با دسته گل اومده بود خودش بهم دسته گل داد ف خیلی احساسی بود...
ی حس خاصی دارم نسبت بهش...
گریه م واسع اینه که میخوام بهش بگم نه...
فکر کنم دیونه شدم کلا...
دختر دایی جان هم توی موقعیت منه...
احتمالا جوابش مثبت باشه...
انشاالله خوشبخت شه...
التماس دعا.
خدایا خودت به همه کمک کن آروم بگیرن و بهترین تصمیمات بگیرن...
کم خوابی.......ما را در سایت کم خوابی.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99