امشب خونه عمو رضا افطاری دعوت بودیم...
برگشتنا بابای ف و داداش ف رو در حیاطشون (قصرشون ) دیدیم...
هر کاری میکنم به هر دری میزنم که توی ذهنم رژه نره. ...
نمیشه الانم که دارم مینویسم این مطلبو ...اشکام میاد...
ای خدا پس سهم من از زندگی چیه...
خیلی خستم خیلی...تا کی تنهایی تا کی...
نمیتونم گریه نکنم...
مدام بهش فکر میکنم دارم دیونه میشم...
آخه چرا سر ف اینطوری شدم...
کاش بر میگشت واقعا حالم بده..
خیلی بدی ف خیلی...
کاش بجای داداشت خودتو میدیدم...
خدایا تو کجایی؟منو ببخش اگه ناسپاسم...
خدایا حال دلمو خوب کن و منو مجازات نکن
تاوان چی رو دارم پس میدم...
الان دوست داشتم یکی کنارم بود تو بغلش زار زار گریه میکردم...
مامان که روم نمیشه از بس دلگیره از رفتارم...
خواهر هم ک میترسم دهن لقی کنه...
خدایا خودت گره از کارم باز کن تو این شبا...
کاری کن بشم همون صبرای همیشگی...
پ ن : خدایا کمک کن ایمانم قوی شه
کم خوابی.......ما را در سایت کم خوابی.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172