داشت یک بیت از حافظ میخوند و من اون بیت رو خیلی زیاد از داخل دیوان حافظ خونده بودم...
وقتی مهمون برنامه اون بیت و میخوند منم دست و پا شکسته باهاش تکرار میکردم و کلا
غرق فضای ادبی برنامه شده بودم...
شب اون ماجرا به آبجیم گفتم ببین اون شعری که امروز مهمون برنامه خوند رو یادته؟ آبجیم گفت نه
یادم نیست. خودمم هر چقدر فکر کردم یادم نیومد خدا میدونه چقدر روی ذهنم فشار آوردم شاید یادم
بیاد ولی نیومد...
آبجیم گفت بیخیال حالا مسئله مهمی نبوده که، یه بیته شاید بعدا یادت بیاد حالا اون دیوان حافظ رو
بیار و یه تفال بزن، گفتم باشه نیت کردم و حمد و خوندم و دیوانو باز کردم ...
از تعجب شاخ در آوردم خدای من امکان نداشت مگه میشه دقیقا همون غزلی باز شد که مهمون
برنامه یه بیت از داخلش خونده بود از شدت خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم...
مگه چند درصد احتمال داشت این اتفاق بیفته نزدیک صفر درصد ولی افتاد، اون اتفاق برای من عین
یک معجزه بود هر چند کوچیک ولی با تمام وجودم احساسش کردم...
امروز یه اتفاقی برام افتاد که باعث شد خاطره بالا یادم بیاد...
یه مدته یاد یه دوست قدیمی ذهنمو مشغول خودش کرده شدیدا و همیشه هم توی ذهنم میگفتم
چی میشه تا زمینه دیدار مجدد فراهم شه...تا اینکه امروز رفته بودم بیرون و از بانک اومده بودم بیرون و
غرق افکار خودم بودم و سنگ فرشای پیاده رو رو یکی در میون میرفتم و ذهنم درگیر قضایایی بود که
داخل بانک واسم اتفاق افتاده بود...
یک آن متوجه روبروم شدم خدای من امکان نداشت خودش بود... امکان نداره مگه میشه!...
داشت جلوم راه میرفت(اما حواسش بهم نبود) اونقدر نگاش کردم که نگو سر تا پا و با تمام وجود ...
هم مسیر نبودیم و اون هم تنها نبود تا یه قسمت پشت سرش رفتم ولی مجبور شدم برگردم بدون
هیچ حرفی ولی من به همون دیدار کوتاه هم راضی ام و خوشحال و این رو هم معجزه میدونم یه
معجزه که نور امید رو توی دلم روشن کرد ...
آخه توی این شهر با این همه آدم چند درصد امکان داشت دوباره ببینمش تقریبا صفر درصد ولی من
دیدمش و این اتفاقی نیست...
کاش میشد تا تهش دنبالش میرفتم کاش...
خدای من مرسی که معجزه هاتو بهم نشون میدی همیشه...
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
ما را در سایت کم خوابی.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162